سکانس های شهری اردبیل شیخ صفی

فرقی نمی کند اهل شهر اردبیل باشی یا نه، به گمانم از شیخ صفی بسیار شنیده ای، فقط امیدوارم که تا بحال به دیدارش نرفته باشی، چرا که باید طی طریق کنی تا آماده ی ملاقاتِ شیخِ صوفی شوی. پارکِ مقابلِ مصلیِ شهر، شروعِ آداب دانیِ ماست پس اگر مردِ رهی… .

سکانس اول، خوابِ دوران

این شهر را باید گام به گام نفس کشید.

صدا را می ­شنوی؟ اذان است در آواز بیات ترک با صدای موذن زاده اردبیلی از تک منار مسجد میرزا علی اکبر

زمین را می ­بینی؟ شهیدگاه است برای سواران این مرز و بوم، برای جنگ چالدران

صدای سم اسب ها صدای چرخش گرز و شمشیر و نگاه ­های رو به آسمان

آرام آرام پیش برو و لحظه­ ای چشمانت را ببند و به صدای قدم­ هایت گوش بده که چگونه خوابِ تاریخ را بر هم می­ زند. پیش ­تر که رفتی، کم کم عظمت بی ­مثال دوران، آرمیده به دامانِ سبلان رخ می ­نماید. سرت را بالا بگیر، بالاتر و محو ابرها شو… آغوش باز کن و به تماشا بغل کن فراخی آسمان را… . به راه رفتن ادامه بده و درست نرسیده به فواره ها، رو به روی پژوهشکده بایست و گنبدِ جنت سرا و چینی خانه را با چشمانت نوازش کن و اولین عکس را قاب کن.

سکانس دوم، ناز و نیاز

شهیدگاه را راست قدم بردار تا به دیوارهای قاب شده برسی، لباس خوش نقشی که سرای شیخ، بدان ناز می کند­ و مرید می­جوید. قدم هایت را محکمتر بردار چون که هنوز رخصت ورود نداده و حایل به خود پیچیده. اما اگر مریدی اشتیاقِ راهت می ­شود با نگاهی تمام رخ و دست و دلبازانه، فقط کافیست سربه زیر پیش بروی و درست در اولین خمِ کوچه ­ی سقاخانه، گوشه ی سمت راست، روی آبرو بایستی و بچرخی و سر بلند کنی تا ببینی که الله چقدر می تواند به تو نزدیک باشد. دستم را دراز می کنم تا لمسش کنم و با یک پلک برهم زدن تصویر دوم را قاب کنم به همراه پرنده ای که لحظه آخر تصمیم گرفت پروازش را در عکسم جا بگذارد.

 عکس شما هم سیاه ­پر داشت؟

سکانس سوم، سبز و آبی

ادامه­ ی راه ملغمه­ ای از صدا و عطر و طعم است با نگاه­ های گاه و بی­گاه شیخ. هوا را نفس بکش، بوی شمع را می ­شنوی؟ از مسجد شاه سلیمان که سمت چپ است چشم بردار و به سقاخانه ­ای نزدیک شو که همیشه و در همه ایام حداقل یک شمع روشن دارد و معرفت­گاهِ همه اردبیلی ­هاست. از هر مسلکی که باشند یا دست به سینه از اینجا می ­گذرند یا در دل درود می ­فرستند و بعد می گذرند. سیاهیِ سنگ را لمس کن و بعد رو بِگردان و از راست به راه بیا تا نگاهِ شیخ را گم نکنی. پنج قدم که پیش رفتی مردمانی را می ­بینی که دست به سینه و سربرافراشته رو به سقاخانه ایستاده اند و لب هایشان تکان می­ خورد اگرکنجکاوی که چه می­ گویند و به کجا می ­نگرند دوباره بچرخ و گنبد سبز و کاشی ­های آبی را ببین. با آن ­ها همخوان می ­شوی، یا فقط نقش و نگار را ثبت می­کنی؟

سکانس چهارم، رقص نور

خیابانِ شیخ صفی؛ زندگی جریان دارد با تمام روزمره ­گی ­هایش. بوی ادویه ­ی تند حلوای مشهور اردبیل که از آن سوی خیابان، گرمت می­ کند و تا انتهای راه تو را مردد می­ کند بین عشق بازی با نگاه های وقت و بی وقت لاجوردی الله از لابه لای میله­ های سیاه و گذر از خیابان برای لبیک گفتن به دعوت عطر حلوا. تصمیمت را که بگیری راه را ادامه می دهیم.

پیش تر که بروی شیخ آجرهای بازمانده­ از نقشه ی خانه­ های قدیمی و آب انبار را که به زیر چادر سپید رفته نشانت می ­دهد و در انتها به موزه باستان شناسی و نگارخانه خطائی دعوتت می ­کند و با مجسمه شاه اسماعیل خطائی، اولین پادشاه صفوی به استقبالت می ­آید. به موزه که وارد شوی همنشینی نور و رنگ را با گرمای آجر و سرمای خاموش گذشته حس می ­کنی. گرز و تبرزین، چینی و عطردان، شمشیر و سفال و عکس ­هایی به قدمت تاریخِ این شهر را می ­بینی و اگر بخت با تو یار باشد به وقت برپایی نمایشگاه به نگارخانه می­ رسی اگر هم نباشد غمی نیست با طاق و قوس­ و ستون های گاه و بی گاه بنا، به رقص آی و صدایت را گوش کن و با خود نظر بازی کن و تصویر بعدی را این بار از خودت ثبت کن.

سکانس های شهری اردبیل موزه باستان شناسی اردبیل

سکانس پنجم، دعوت

کمی که با دقت نگاه کنی، دری مقابل در ورودی نگارخانه می ­بینی که مستقیما به محوطه ورودی مجموعه شیخ می­ رسد. دعا می ­کنم که برایت باز باشد و اگر نشد بازهم غمی نیست، به حیاط کوچک برگرد و از شاه اسماعیلِ دیوان به دست و نیمکت های چوبی و گلبرگ ­های رقصان به باد  خداحافظی کن و از در فلزی بیرون بیا و دوباره از راست چهل قدم بردار و نرسیده به مسجد عالی قاپو از کنار مجسمه عطار و بیضای اردبیلی، از زیر طاق رد شو و به محوطه پر درخت ورودی با مغازه های صنایع دستی وارد شو. نگاه که به راست بیاندازی درِ باغ شیخ را می ­بینی که خبر از نزدیکی وصال می ­دهد. به مغازه ها برمی گردیم پس فی الحال با من بیا تا در محضر شیخِ صوفی، طیِ طریق کنیم. 

سکانس های شهری اردبیل ورودی مجموعه شیخ صفی

سکانس ششم، پیشواز

بسم الله…

ای خرد سرگشته ­ی درگاهِ تو/ عقل را سررشته گُم در راهِ تو (منطق الطیرِ عطار)

پنج از احوال را گذراندیم و به شش رسیدیم. وقتِ آن است که همه احوالات را، صدا و زمان را، پشت این در بگذاریم و مسخِ رقصِ پروانه در بهشت شویم.

در مرام شیخ نیست که مهمان خسته کند پس کمی بنشین و در باغ نفس تازه کن، حقا که استقبال خوش عطر و رنگی است قبل از ورود به چله خانه. بعد که کمی رنگ و لعاب به عادتِ چشمانت درآمد بلند شو و از درهای کوتاه و صمیمیِ باغ به حیاطِ چله خانه که طاق هایی با کاشی ها و سکنج های زیبا دارد وارد شو تا چله خانه­ ای را ببینی که پر است از حجره ­هایی که شاهدِ خلوت گزیده گان و ریاضت کشیده گان بوده است. از حیاط چله خانه که بگذری، با گنبدی کاربندی شده و رنگین وارد صحن اصلی شیخ با هم آغوشی آبیِ آسمان و کاشی­ ها می شوی و حوض سنگی را در کف، دار الحدیث را در راست و جنت سرا را در سمت چپ خود می ببینی، مکانی که مخصوص سماع و آداب عرفانی بوده است، … حالا دیگر آماده ی حضور در پیشگاه شیخ صوفی هستی تا غرقه­ ی خانقاهش شوی.

سکانس های شهری اردبیل شیخ صفی

سکانس هفتم، مستی در محضر شیخ

یاللعجب، شعشعه و نور قندیل خانه، حرمتِ حرمخانه و شکوه شکستنیِ  چینی خانه چگونه به کلام آید…؟

در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید/ زان که آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش (حافظ)

سکانس هشتم، مارتا و سکوت خجالت آور زمان

در محضر شیخ زمان از گذر می افتد و فکر آدمی از هر تعلقی جا می ­ماند اما همانطور که عوالمی را سیر کردی تا مستِ خانقاه شوی باید مراتبی را طی کنی تا هوشیاری ­ات را بازیابی و وارد جهانِ بیرون شوی. به صحن برگرد تا کمی با گنبد الله الله نظر بازی کنی اما پیش از آن نگاهی به سنگ قبر مارتا مادر شاه اسماعیل بیانداز، کسی که در یک سالگیِ فرزند، همسرش شیخ حیدر را از دست داد و برای به ثمر رساندن شاه اسماعیل تلاش فراوان کرد. مارتا دختر اوزون حسن آق قویونلو و تئودورا دختر امپراتور ترابوزان ژان چهارم بود، کسی که شرط ازدواجش با اوزون حسن ادامه دادن به مذهب مسیحیت بود و بعدها به همراه گروهی از روحانیون مسیحی به ایران آمد و با اجازه اوزون حسن در ایران کلیسا هم تأسیس کرد. اما مارتا ، فکرش را می کرد که الان اینجا باشد؟ در اردبیل زیر سایه الله و منار سقاخانه؟

حرکت به دور محوطه را ادامه بده تا به شهیدگاه برسی، آرامستان شهدای جنگ چالدران. می خواهی با باد لا به لای سنگ قبرهای رها بپیچی و به این سکوتِ خجالت آور گوش کنی…؟ از پسِ شهیدگاه به مدرسه قدیمی پورسینا با کاشی های توانا بود هر که دانا بود، بر میخوری و راه را که ادامه دهی از دری کوچک در سمت چپ دوباره وارد حیاط چله خانه شده و بعد به باغ می رسی، باغی که این بار شیخ برای بدرقه ی تو آماده کرده تا پس از تجربه ی احوال صوفیان، با آرامشی دو چندان و نگاهی سبز به زندگیِ شهری برگردی.

سکانس نهم، نقطه سر سطر

به تماشای مغازه هایی که هنرِ دست آدمی را به نمایش گذاشته بایست و امروزت را به یک یادگار ثبت کن و بعد از پله­ های انتهایی محوطه، بالا برو تا دوباره به سکانس اول بازگردی، تا دوباره از دیوارهای مشبک شاهد تنهاییِ ساکتِ چالدران شوی و در آخر از زیر دروازه قدیمی مقابل شهیدگاه که آجرهایش هر کدام دست­ ها به خود کشیده و سایه ­ها به خود دیده است بگذری و این تجربه­ ی شهرگردی را در نقطه ای که آغازش کردی، تمام کنی.

سناریوهای شهری

نگار سلیمانیمشاهده نوشته ها

نگار هستم، فاندر سیویتاس و فارغ التحصیل معماری و طراحی شهری. به پژوهش و نویسندگی خیلی علاقه دارم و سعی می کنم همیشه در حال یادگیری و نوآفرینی باشم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code